خرید بک لینک
خب قضیه از این قراره که ساختار شرکت محل کار در حال تغییرات اساسیه و با توجه به احتمال شدیدِ مرتفع شدن نیاز شرکت به ui کار, ممکنه که حاجیتون از ماه دیگه بره سر کار جدیدی. لکن از اونجا که هنوز این تغییرات نه به داره نه به باره, اینجانب دو هفته ست که سر کار بیکارم, لکن باید در محل کار حضور به هم برسونم. چون مطمئن نیستن میخوان بدنم بیرون یا نه و باید ساعت بزنم فعلا که هستم. بعد از این دو هفته, دیدن که خب زشته من بیام بشینم چای بیسکوییت بخورم و هیچکار نکنم, لذا گفتن یه کاری هست کسی رو نداریم انجام بده برامون, بیا تو یاد بگیر انجامش بدی. حالا کاره چیه؟ تبدیل یه کد دلفی به کدِ سی. دلفی چیست؟ از زبان های باستانیِ برنامه نویسی. آیا من دلفی بلدم؟ خیر. آیا سی بلدم؟ در حد رفع نیازهای روزمره. آیا می دونم کدِ دلفیِ مذکور چه می کنه؟ نه. آیا کسی میدونه؟ نه. کی کد رو نوشته؟ یه مرحوم برنامه نویسی که هشت ساله ندیدنش. :)) هیچی دیگه از شنبه قراره پا رو از مرز های کامفورت زونم فراتر بذارم و بشینم سر کاری که هیچ اشرافی بهش ندارم, و ترجیحا انقدر کشش بدم که بتونن تصمیم بگیرن میخوان باهام چی کار کنن. :)) فقط امیدوارم تصمیمِ نهاییشون این نباشه که منو برای ترجمه بقیه کد های آن مرحوم نگه دارن :|

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:01

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:01

فکر کنم ایران تنها کشوریه که یه عده از ساکنینش معتقدن به جهنم که یه عده دیگه از ساکنینش نارضایتی هایی دارن یا خواهان تغییراتی هستن, چهل ساله کمین کردن حکومتو ساقط کنن ولی ما جلوشونو می گیریم, زامبی های متصل به اجنبی پست فطرتِ بی غیرت.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:01

چند وقت پیش، وقتی خبرش در اومد که امبرهرد از جانی دپ شکایت کرده برای خشونت خانگی، رسانه ها و ملت ( ملتی که براشون مهمه طبیعتا، نه ما که اخبار خودمونم دنبال نمی کنیم:)) ) شروع کردن به ابراز تاسف و برائت از جانی دپ. داد سخن ها در موردِ خشونک خانگی و آزار فیزیکی سر داده شد و دفاعیه ها برای امبر نوشتند و به قاضی ها رفتند. مدتی بعد، به عبارتی همین سال جاری، اعلام کردن در فیلم بعدی «جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها»، جانی دپ نقش جوونی های گلرت گریندلوالد رو بازی خواهد کرد. برای بچه های توی خونه و بزرگسالانِ پشت کیبورد عارضم که گلرت گریندلوالد یکی از شخصیت های اصلیِ این فیلمه و بقیه ش رو هم نمیگم چون که اسپویل میشه. با وجودی که اعتراض هایی به این انتخاب وارد شد، از جمله اینکه هری پاتر و هر چی پیرامون دنیاشه یه فانتزیِ نوجوانانه و واقعا بین اون همه بازیگر در جهان هستی یه نفر با کارنامه پاک تر ( و موهای ترجیحا طلایی، اینکه دیگه چشمای دنیل رادکلیف نیست که بگین به لنز سبز حساسیت داشت عجالتا فرض کنین هری چشاش آبیه!) نبود نقش به این مهمی رو بدی دستش؟ رولینگ پشتِ این انتخاب در اومد، و در اینجا ملت دو دسته شدن. دسته ای که نمی پذیرفت جانی دپ نقش یکی از شخصیت های اصلی فیلمی به مهمیِ دنباله هری پاتر رو بازی کنه (بله، دنباله هری پاتر متاسفانه به اندازه خود هری پاتر مهمه. و بله، متاسفانه فیلمای هری پ

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 13:01

کسی میدونه چطور آدم میتونه مدرکشو بذاره کاریابی برا آزاد سازیش؟ ارشد نمی خونم, بیمه نیستم, طبق قانون جدیده هنوز وقت دارم مدرکمو بدم, فقط نمیدونم باید کجا بسپارمش. :|

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 10:14

یادم نمیاد هرگز موضوع انشایی داشته باشیم که توش لازم باشه خودمون رو توصیف کنیم. یا اهداف آینده مون رو. یا اینکه داریم با زندگیمون چی کار می کنیم. سالی یه بار فصل مورد علاقه مون رو توصیف کردیم، بین علم و ثروت انتخاب کردیم، شرح دادیم تابستان خود را چگونه گذراندیم، به کودک فلسطینی نامه نوشتیم، از زبان یک شیء سخن سر دادیم، و به خاطر قلم فرسایی جانسوز و دستور زبان بلیغ و کلمات شیوامون بیست گرفتیم. حتی بعضی معلم ها بهمون از هنر نویسندگی گفتن، از توصیف های هنرمندانه، از ایجاد تعلیق و کشش، از تشبیه و تلمیح، و ما به این سلاح ها مجهز شدیم تا آخرین کتابی را که خوانده ایم تعریف کنیم. ولی هیچکس از ما نخواست مفهوم خاصی تولید کنیم، یا چیزی بنویسیم که خواننده رو به فکر واداره، یا موضوعی برگزینیم که خودمون رو به فکر فرو ببره. اون شرکتی بود که گفتم عکس ابرقهرمانی خواستن اولین جایی بود که از من خواست خودم رو براشون توصیف کنم و بگم دارم با زندگیم چی کار می کنم. و من صادقانه دارم با زندگیم هیچ کار نمی کنم. تا قبل از این هم داشتم هیچ کار نمی کردم. میرفتم دانشگاه و برمیگشتم خونه، الان میرم سر کار و برمیگردم خونه.حتی به اندازه پروانه ای که بال میزنه و تو صحرای کالاهاری برف میاد هم روی جهان تاثیری ندارم. منتها فرقش اینه که اونجا آخرش یه لیسانس میدادن دستم به پاس چهارسال رفت و آمد، الان آخر هر ماه یه چیزی

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

نقل است دیوید گمل ماه ها مینشست روی اسم کتاب هاش فکر می کرد. وقتی اسم درخوری می یافت دو هفته وقت میذاشت و بکوب یه رمان برا اون اسم می نوشت. درواقع انتخاب اسم برای هر چیزی, همونطور که از درگیری های روزمره آقای حدادعادل و دوستان فرهنگستان مشخصه, کاری بس سخت و روانفرساست. شما می تونید اسم عکسی که از خود گرفته می شود رو بذارید خویش انداز, یا اسم بچه تون رو بذارید آسیپولیکا, یا اسم وبلاگتون رو بذارید خرامش های روزمره ذهن حسود و رازآلود یک هویج. ولی ملت بهتون می خندن, بچه تون تو بیست سالگی باهاتون قطع رابطه می کنه و وبلاگتون به لقبِ مخفف "خرزهره" نایل میاد. اتاق فکر وبلاگ پلاکت در راستای کمک به بلاگران جوانی که سودای انتخاب اسم برای وبلاگشون رو در سر دارند, بر آن شده تا چند پیشنهاد برخاسته از تجربه رو در این زمینه گوشزد بنماید: -اگه در زمینه انتخاب اسم دو به شک هستید و ممکنه بعدا بخواید تغییرش بدید, اسم و آدرس رو مستقل از هم انتخاب کنید. آدرستون میتونه فینگیلیش اسمتون یا هر چیز نسبتا مرتبطی باشه که از سی کاراکتر کوتاه تره. -نکته بالا نباید منجر به این بشه که آدرس وبلاگتون رو havijehasoodvaraazalood بذارید. چون بهرحال ممکنه یه روز بعدنا خط فکریتون تغییر کنه و بخواید یه gilasehasoodvaraazalood باشید. تعادل رو حفظ کنید یه جوری. همه چیز رو که ما نباید بهتون بگیم. -از اسامی تک کلمه ای مثل

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

روایت داشتیم یکی بود هر چند دقیقه یه بار با آجر میزد تو سر خودش. بهش میگن چرا همچی می کنی؟ میگه آخه اون وقتایی که نمیزنم خیلی حس خوبی دارم لامصب!

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

-بلیتا رو رزرو کردی؟

+نه، نشد.

-چرا؟! جا بود که!

+پنج تا صندلی کنار هم تو هیچ سانسی نمونده بود بابا.

-...ما چهار نفریم...

+...

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

به فرزندان خود یاد بدید زمین بخورن. یاد بدید زمین بخورن و بعدش بلند شن. یاد بدید تا خونه سینه خیز نیان, تا آخر عمرشون قل نخورن, همونجا که زمین خوردن سکنی نگزینن تا زیرشون چمن دراد. پاشن, وایسن, ادامه بدن, ول نکنن.


+وی اولین زمین خوردن زندگیش به هجده سالگیش برمیگشت که رتبه کنکورش شد 1525. زان پس صداش می کنن نشسته در چمنزار.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

بعضی روزا هیچی پیش نمیره. میای دانشگاه میگن مدرکتو الکی گفتیم دو هفته پیش پست کردیم، الان پست می کنیم به خدا؛ میگی کد پیگیری پستیش رو بهم بدین میگن نه حالا هنوز که پست نکردیم که، شنبه بیا قربونت. میری با فلان استاد صحبت کنی نیومده. با بیسار استاد صحبت می کنی کارت رو راه بندازه میگه باشه و تا الان که چهار ساعت گذشته هیچی به هیچی و یحتمل فراموشش شده اصن. نهار سفارش میدی یک ساعت و ده دقیقه دیر میاد. نهار میاد و قاشق چنگال همراهش نیست باید با کوله و دفتر دستک بری بوفه یه جفت چنگال بگیری با چنگال کوفت کنی. برای پگاه که قراره ساعت یک امتحان بده نهار نگه میداری و نه اس ام اس هاتو جواب میده نه زنگ زدنتو، میری در کلاس میبینی از اونجا رفته ن. از اون طرف از شرکت زنگ میزنن که سیستممون پوکیده پاشو بیا کمک کن و تو این سر دنیایی و نمیخوای خودتو هلک هلک بکشونی اونجا. سیستم گوارشیت به خاطر دیر خوردن نهار هم میریزه و نظر به اینکه تنهایی مجبوری هر نیم ساعت با یه کوله که توش سه کیلو لپ تاپه بری دستشویی. حالا تو این رفت و آمد ها چون وسطِ لبت هم چاک خورده به هر آشنایی لبخند میزنی دهنت پر خون میشه. دیگه فقط منتظرم ملخ ها حمله کنن به تهران همه مونو زنده زنده بخورن.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44


برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

بهترین راه اعتراض به جیره بندی اینترنت چیه؟

+البته اگه دسترسی به روابط بین الملل واقعا مشکل جوانان ماست و نمیخواین فقط به تبیان و فیلیمو دسترسی داشته باشید عرض می کنم.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

من آدمِ خوشبینی نیستم. در محور افقیِ بدبینی و خوشبینی، من در منتها الیهِ منفیِ بی نهایت قرار دارم. اینو همه میدونن. حتی شما. اما من هم یکی مثل شما، همه چیزِ زندگیم دست خودم نیست. به عنوان یک ایرانی، بخش اعظم زندگیم رو هواست حتی. صبح که بیدار میشم نمیدونم ولدمورت ظهور کرده یا نه. اما من هم برای آینده م برنامه هایی میچینم. دستاورد هایی، تجربه هایی، سفرهایی، خرید هایی، چیزهایی برای آینده م مدنظر دارم. تا یه جایی، مثلا تا اینجا که کار کنم، پس انداز کنم، یا سرمایه گذاری، دست خودمه. اما اینکه اون برنامه ی برای آینده به موقع در دسترسِ من قرار بگیره و من به موقع برای دسترسی بهش واحد شرایط بشم، دست من نیست. تورم دست من نیست، اینکه مسئول آموزشِ کار راه ننداز دانشکده ما دقیقا وقتی کار من بهش گیره ترفیع میگیره میشه مسئول فارغ التحصیلیِ دانشگاه دست من نیست، اینکه هزار نفرِ قبل من چی انتخاب می کنن که بهشتی به من میفته دست من نیست حتی. من باید زمینم رو شخم بزنم، دونه م رو بکارم، دستم رو زیر چونه بزنم و منتظر باشم که بارون بیاد. من میدونم کجا زندگی می کنم، میدونم آب و هواش چطوره، میدونم مظنه بارش سالیانه ش چقدره، بذرم رو انتخاب کرده م، تا اونجاش که با من بوده مهیا کرده م و بقیه ش یا بخت یا اقبال. بعضی وقتا بارون میاد. بعضی وقتا نه. مرز بین امید و خوش باوری کجاست؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

الف-مدتیه حس می کنم کی بوردِ ذهنم شیفت و آلت گرفته، رفته رو زبانِ تاسمانیایی. یا اسکاتیشِ باستانی. اینجا پست میذارم همه تون یه چیز دیگه برداشت می کنین، تو کانالم چیزی می نویسم همه به قهقرای سوءتفاهم میرن، تو توییترم جمعی در دره های عدم وجود درک متقابل دست و پا میزنن، برا دوستام درد و دل می کنم از اهمیت روابط فی مابینِ گودرز و شقایق داد سخن سر میدن، میرم خرید طنابِ درازِ کلفتِ سیاه بخرم فروشنده برام نخِ کوتاهِ نازکِ سفید میاره، سر کار ریپورت ارور می کنم به عنوان فیچر ریلیز ثبت میشه، کم کم دارم تصمیم میگیرم جمع کنم برم استرالیا، یه قبیله بومی پیدا کنم که منو به فرزندی قبول کنن. اونا حرفای منو بیشتر نفهمن امکان نداره کمتر بفهمن. یعنی عمرا ها، ابدا. در این زمینه مولانا جلال الدین بلخی می فرماد که همدلی از همزبونی...فلان. ب-با حافظه ای به گنجایش یک عدد نمو به علاوه یک عدد دوری، چطوری زندگی می کنید خداییش؟ یعنی همینطوری که یه مکالمه رو ده بار با من دارین و هیچیشم یادتون نمیاد، بین خودتونم یه مکالمه رو ده بار با هم دارین و هیچیشم یادتون نمیاد؟ نمیشه یه سیستمی تعبیه کنین که اطلاعات مکالماتتون رو با کلمات کلیدی و تگ و لینک توش ذخیره کنین قابلیت بازیابی هم داشته باشه؟عمرخودتونه که هدر میره هیچی، من از دفعه یک و نیمم به بعد که یه مکالمه رو از اول با یه نفر داشته باشم مغزم صدای رنده کردنِ هوی

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 23:44

یه جا میخواستم رزومه بفرستم، از این گروه ها که خیلی جینگولی مستونن و حس گوگل بودگی بهشون دست میده و فاز صمیمیت با انسان برمیدارن و خلاصه در تلاشن که بگن ما با محیط های اداری عادی بسیور متفاوتیم. یکی از موارد درخواستیشون این بود که اعلام کنید توانایی ابرقهرمانیتون چیه، یه عکس ابرقهرمانی هم بفرستین. حالا من هر چقدر فکر کردم، به جز توانایی خودتخریبچیگری - بله، از قصد سرهم نوشتم. بله، نگارنده آزار دارد! - هیچ توانایی دیگه ای به نظرم نرسید که اعلام بدارم. توانایی ابرقهرمانی شما چیه؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

اول-اندر معایب اضافه وزنتو آپارتمان ما همه واحد های اینور با هم فامیلن. طبقه بالای اتاق من اتاق پسرداییمه که بسیور هم هیکلی و سنگین وزنه, مثل پدرش. وقتی زلزله اومد, خونه ما نلرزید. بلکه یه سمت خونه ضربه خورد. انگار پسرداییم پرت شده باشه کف اتاقش. یکی دو ثانیه سکوت شد, بعد اونور خونه ضربه خورد. انگار داییم هم سقوط کرد کف هال. تنها واکنش اهل منزل از جانب من بود: واعت؟! بعد صدای جیغ اومد و همه اینجوری بودن که: آم, خب, گمونم زلزله بود. نه؟! دوم-اگر آن خانواده شیرازی بدست آرند دل ما را شما رفتین بیرون؟ اهل منزل ما یه کم نگران شدن, بعد خوابیدن. حتی به خودشون زحمت ندادن کیف بردارن مدارکشونو بذارن توش. من پاشدم رفتم کنسرو و بیسکوییت و چراغ قوه و کبریت و مدارک خودم و برادرمو جمع کردم گذاشتم تو کیف بغل در. صبحش کوله هه رو آوردن تو اتاقم که: وسالتو تو خونه پخش و پلا نکن!! دیشبم رفتن سینما. یعنی شما روز روزش بخوای از در سالن سینما خارج شی نود و یک نفر لگدت می کنن, فکر کن تو اون تاریکی اگه زلزله بیاد بخوای راه خروج رو پیدا کنی چقدر شانس داری زنده بیای بیرون؟ بعد حالا اصلا ما خانوادگی سینمابرو هم نیستیم که بگیم روتین خانواده مون به هم میخورد اگه نمیرفتیم, فی الواقع حتی روتین خانوادگی هم نداریم که به هم بخوره. سوم-محدودیت هایی که توشون ستاره نمیشی آدم میتونه برادرش رو بقچه کنه بذاره تو کوله ببر

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

وقتی بچه بودم, همکلاسی هام از کوچکترین تعطیلاتی استقبال می کردن. شنبه صبح ها نق نق و ناله شون به هوا بود که چرا باید بریم مدرسه. آخر خرداد کتاباشونو پاره می کردن و هلهله کنان میرفتن خونه. من؟ از اول تیر تا آخر شهریور به جون مامانم نق میزدم که چرا نمیریم مدرسه و حوصله م سر رفته. با اینکه صبح ها زود بیدار شدن سختم بود, هیچوقت منتظر نبودم مدرسه تعطیل شه که برم خونه. تو خونه هیچ چیز هیجان انگیزی منتظرم نبود. تو مدرسه خاص بودم. عزیز بودم. شگفتی آفرین بودم. برا معلم هام مهم بود که باشم و دیده شم و خفن ظاهر شم. وقتی رفتم پیش دانشگاهی فهمیدم بقیه چه حسی دارن. باید هرروز بری بر بخوری بین یه عالمه آدم هم سن خودت, بشینی سر کلاس معلمایی که حتی اسمتم یادشون نیست و براشون مهمه که اون یدونه خاصِ کلاس درصدش بالا نگه داشته بشه و مبحثو خوب بفهمه. میتونی بشینی رو میزت کنده کاری کنی و کسی نپرسه خرت به چند من. هیچ اتفاق خفنی نمی افته اگه نری, فقط توبیخت می کنن که غیرموجه غیبت کردی. کسی تشویقت نمی کنه که داری خوب میخونی یا خوب میای جلو, ولی خراب کنی همه میفهمن و میان سروقتت. از اون به بعد تا دانشگاه و حتی همین الان که میرم سر کار همین بساط بوده. صبح بیدار میشم, میدونم باید برم و هر چقدر دیرتر برسم از اونور دیرتر باید برگردم خونه, ولی برای چی باید برم بشینم گل دست رییسی که تا امروز یه بارم اعلام رضایت

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

داشتنِ دوست های غیربلاگری که میدونن بلاگری تقریبا به اندازه داشتنِ دوست هایی که نمیدونن هری پاتر چیه، سخته. همونطور که برای دسته دوم باید توضیح بدی تسترال و فشفشه چی هستن و «هافلپافی اصیل» فحش نیست ( بلکه «اسلیترینی اصیل» فحشه :دی )، برای دسته اول هم باید شرح بدی چرا با بلاگران در تلگرام سخن میگی ولی شماره هیچکدوم همکلاسی های پسرت رو نداری( که دو موضوع کاملا بی ربط هستن، پسرهامون جواب سلام هم نمی دادن، من چرا و چگونه باید شماره شون رو داشته باشم؟ :دی)، یا چرا بلاگران رو با اسم صدا می کنی و همکلاسی هاتو به فامیلی (که باز هم دو موضوع بی ربط هستن، من میدونم اسم و فامیلِ چویل چیه، ولی هنوزم بهش میگم چویل :دی ) یا چطوری میری میتینگ با یه عده که تا حالا ندیدیشون . (پاسخ اینه که با تمرین و تکرار، و هر بار هم دو روز قبل و بعدش دچار حملات IBS بودم :)) ) اما فاجعه وقتیه که قضیه فلسفی میشه، مثلا یهو برمیگرده میگه «اصلا برای چی وبلاگ می نویسی؟ چرا تو دفتر خاطراتت نمی نویسی؟ مگه برای دل خودت نمی نویسی؟» و جواب خاصی نداری که بدی. چون اگه برگردن بهت بگن «چرا هری از کودکی مورد بدرفتاری و قلدری واقع شده ولی دچار هیچ بیماری شخصیتی روانی خاصی نیست» میری شیش هفت تا فن تئوری میخونی، تهش میری سایت رولینگ F.A.Q میذاری منتظر میمونی خودش پاسخگو باشه، ولی برای داستانِ زندگی خودت نه فن تئوری داری، نه رولینگ

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

پیرو این پست، دیروز یک اتفاقی برای من افتاد که باعث شد موجی از سرزنش از طرف اطرافیانم به سوی من گسیل شه که چرا اعتراض می کنی و چرا نمیری یه واگن دیگه سوار شی و کلا چته. بنابراین من از شما راهنمایی میخوام. قضیه از این قراره که بنده دیشب خیلی دیر از شرکت راه افتادم. با این حال، توی ایستگاه شادمان که معمولا آقایون وارد واگن بانوان میشن، خبری نبود و کسی سعی نکرد وارد واگن شه. در ایستگاه بعدی، یک نفر شروع کرد به صورت کاملا حق به جانب و عادی و «مگه چیه کار هرروزمه» طور وارد واگن بانوان شه، و من با ندای «آی آقا کجا میای!؟» هلش دادم از همون دم در. ایشون نتونست بیاد تو، بنابراین وایساد به من خیره شد. منم بهش خیره شدم و در بسته شد. دو ایستگاه بعد خبری نبود و نگهبانی هم داشتن و اوضاع به نظر عادی بود. آخر خط وقتی پیاده شدم، ایشون-که ظاهرا پرفکتلی فاین در واگن آقایون جا شده بوده و فقط کرم داشته بیاد تو واگن بانوان چون خلوته! -خودشو به من رسوند و گفت «بچه جون مراقب خودت باش، میزنم میفتیا!» طبیعتا من هم برگشتم جواب دادم «برو ب ب»، چون یارو تقریبا هم قد من بود و از لاغری داشت می مرد و عینک هم داشت، بنابراین حتی نمیشد ازش ترسید :| و به مسیر خودم ادامه دادم، که در نتیجه ش ایشون برگشت به من خیره شد، منم دماغمو چین دادم و گفتم «گلابی!» و همچنان به مسیر خودم ادامه دادم، و ایشون گفت «چیه؟» ( :| آیا تو خ

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

خدایان یونان باستان آدم های خلاق و اهل دلی بودن. مثل خدای متعال ما نبودن که بگن هر کی هر کار بدی کرد بندازینش تو آتیش و آلت گناهشو داغ کنین بریزین تو حلقش. نه. می شستن دور هم و سر فرصت فکر می کردن چطور حال طرف رو بگیرن که پیامِ «خوبت شد؟! خوبه ما هم باهات همچی کنیم؟» به وضوح به یارو منتقل شه. مثلا تانتالوس, غذا و شراب خدایان رو دزدید تا برای آدمیان ببره, و مجازاتش این بود که تا ابد توی برکه ای از آب گوارا وایسه در حالی که شاخه انگوری از بالای سرش آویزونه. هر بار دست دراز می کرد تا انگور بچینه شاخه بالاتر میرفت و هر بار خم میشد آب بخوره برکه ناپدید میشد. آراکنه زنی بود که توانایی بافندگیش در سراسر زمین بی همتا بود, و روزی ادعا کرد حتی از آتنا هم بهتر می تونه ببافه. طبیعتا به آتنا برخورد و آراکنه رو تبدیل به عنکبوت کرد-آراکنید ها و آراکنوفوبیا از همین ریشه هستن. نام نیکو گر بماند زآدمی, به کزو ماند جزای ماندگار. سیسفوس سعی کرد مرگ رو فریب بده و اونو به بند بکشه تا فناناپذیر بشه, و در نتیجه محکوم شد که تا ابد سنگی رو از پایین تا بالای تپه ای قل بده و بالا ببره, اما درست قبل از رسیدن به قله سنگ قل می خوره و به پایین بر میگرده. تقلای بیهوده ابدی. یه بابایی هم بود به اسم جولیوسیوس که کسی نمی دونه چه هیزم تری به بروبچِ المپ فروخته, ولی محکومش کرده ن که تمام اتفاقات بد زندگیش رو با کیفیت

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

چون هر مشکلی داشته باشی میای توش مطرح می کنی و همه میگن اینکه چیزی نیست نه تنها ما هم همینطور, بلکه ما خیلی بدتر.

در نتیجه شما روحیه میگیرید و به کوچیک بودن مشکلاتتون ایمان میارید و هپیلی اور افتر به زندگی خود می پردازید.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

خب. دوست عزیزمون هُپ، یه بازی راه انداختن که توش بیایم بگیم چقدر برای ورود به زندگی متاهلی آماده ایم.-اسمایلیِ این مجلاتِ زرد که تیتر جنجالی میزنن وارد لینک که میشی میبینی مدل موی جدید بهنوش بختیاریه. :دی قضیه از این قراره که یه سری کار هست، باید تو دوران مجردی انجام داد. شما هم بنویسید! قراره هر کدوم رو انجام دادیم، تیک بزنیم. بعد لیست هامونو نشونِ هم بدیم و چشم و هم چشمی کنیم و پشت سر هم دیگه غیبت کنیم و خلاصه خوش بگذره. :| با توجه به اینکه این بزرگوار گزینه سلکت رو از روی وبلاگشون برداشته ن، بنده زحمت می کشم با دست تایپ می کنم موارد رو، شما هم از روی من کپی کنین و دعا به جونم کنین که گزینه سلکتم فعاله. :دی 1-با دوست صمیمیتون برید سفر! رفتیم. در سه قسمتِ یک، دو، و سه. 2-آشپزی یاد بگیرید. مجبوریم. می پزیم. بعضا دسته گل هم به جوی می سپاریم: شور پلو، کته پیتزا. 3-استقلال مالی پیدا کنید. خب، راستش من هنوز با خانواده می زی ام، بنابراین خرج آب و برق و غذا و اجاره خونه نمیدم. ولی خب خریدای شخصیمو خودم می کنم، حسابه؟ 4-با بزرگترین ترس خود مواجه شوید. با نبودنِ آقای برادر که نمیتونم روبرو شم...پس.... بی پولی؟ پولامو آتیش بزنم یعنی؟ :دی 5-تنها زندگی کنید. این یه مورد رو شرمنده. ما بعضا تو واحد روبرویی خونه مون که خالیه هم نمیتونیم تنها بمونیم، یکی رو میذارن تنگ دستمون :)) 6-یکی از اه

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

تصور کنید که یه نفر از شما سوال سختی پرسیده. مثلا شما رو متهم کرده به چیزی و خواستار اینه که از خودتون دفاع کنید. سوالی که نه میخواید جواب بدید، نه میتونید جواب ندید. هر گونه واکنشی که نسبت به اون پرسش نشون بدید میتونه براتون پیامد هایی داشته باشه و حمل بر پاسخ دادن بشه. چه راه حلی به ذهنتون میرسه که از این مخمصه رهایی یابید؟ جوابش رو شوروی سابق کشف کرد، whataboutery. whatabouter ها، به جای جواب دادن به اتهام ایکس، یا ابراز هر واکنشی که بتونید ازش نشونی از جواب استخراج کنید، شما رو با پاسخ به مراتب جالب تری تنها میذارن: «آلفا مرتکب عمل ایگرگ شده، اون چی؟» به جای اینکه اثبات کنی ادعای طرف مقابل غلطه، ادعا رو از بیخ زیر سوال می بری و متقابلا اذعان می کنی که طرفت حق نداره اون ادعا رو داشته باشه، چون اتهام دیگری به خودش یا دیگری یا هر کس دیگری وارده و چرا به اون نمی پردازن پس؟ چرا اومدن سراغ تو؟ چرا «اینو چی میگی!؟» جواب میده؟ چون هیچکس مرحوم هابیل نیست که از گناهان/اشتباهات مبرا باشه. مرحوم هابیل یدونه بود، اونم نهار کلاغا شد. پس عملا هر کس و هر چیزی رو میشه بالاخره به یه چیزی متهم کرد. «حالا که همه یه لکه سیاهی تو کارنامه شون هست، پس هیچکس نمیتونه به لکه سیاه کس دیگری ایراد بگیره. میخوای به من گیر بدی؟ اول برو سراغ آلفا که دیگه عمل ایگرگ رو انجام نده!». حالا اون آلفا ممکنه خود شما

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

سر کلاس تفسیر نهج یه حدیثی از حضرت علی داشتیم که مضمونش بدین صورت بود که ما را در ولایت بر مردم حقیست, اگر به ما بدهند. بر پشت شتران سواریم, اگر مردم بخواهند طلایه دار کاروانشون خواهیم بود وگرنه فرمان را به دست خودشان خواهیم داد و ادعایی نداریم. حالا من رو تصور کنید که این مفهوم رو توی ذهن دارم و دارم سعی می کنم با سرچ در گوگل برسم به اینکه مال کدوم قسمت نهج البلاغه ست. ترکیب های مختلفی از جمله حدیث حضرت علی ولایت, حدیث امام علی حق ولایت, حدیث امام علی اگر به ما حق بدهند, حدیث امام علی پشت شتر, حدیث امام علی شتر ولایت و نهج البلاغه ما را در ولایت حقیست شتر سوار, سرچ می کنم. و به چی میرسم؟ حکم رابطه جنسی با همسر پشت شتر. :| حکم عدم تمکین زن از شوهر:| مثال شتر در فتنه:| خب نامسلمونا, یک چهارم اون بودجه ای که خرج پدافند غیرعامل می کنین بره تو توییتر چرند بنویسه که تو بیست و سی به عنوان توییت مردم نشون بدین و بگین فضای مجازی همسو با اون پرندی که مد نظرمونه این چرندیات رو تولید کرده, بدین یکی بیاد رو SEO ی سایتاتون کار کنه, لااقل یه کمپین بزنین برن هی تو گوگل یه عبارت هایی رو سرچ کنن که رتبه شون بره بالا, وقتی تو سرچ بار گوگل میزنی امام علی اولین پیشنهاد بعدش رابطه جنسی پشت شتر نباشه. :| +بنده از همینجا به حاج آقا دهنوی سلام می کنم که این حدیث رو تو تلویزیون مطرح کرد و ضمن گل افشانیِ

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 16:54

نیم ساعت پیش وسط هال نشسته بودم و داشتم پروژه انیمیشن عیدم رو پیش می بردم. خواهرم خواب بود-چون اگه دقت کرده باشید ساعت چهار پنج صبحه!-و آقایونمونم خونه نبودن. در همین حال، صدای گرمپ شدیدی از سمت اتاق خواهر اومد و بعدش نوای دل انگیز آبشار. خب ببینید، من خودم خدایگان زنگ های صبحگاهی احمقانه ام. از ما

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1396 ساعت: 12:26

برابری مرد و زن فقط این نیست که من و برادرم در ازای انجام کار یکسان حقوق یکسانی بگیریم، یا اصلا من حق داشته باشم کار کنم همونطور که برادرم حق داره. یا مثلا فقط این نیست که اگه برادرم از هیجده سالگی کاملا حق کنترل تمام جوانب زندگیشو داره منم داشته باشم.
شامل این هم میشه که اگه برادرم با گرمکن میره بقالی، منم بتونم با شلوار راحتی برم سرکوچه سیب زمینی پیاز بخرم. حالا میگم شلوار راحتی فکر نکنید از این بادبزنیای گل گلی بود، طوسی بود بدبخت. بادبزنی هم نبود.
اسیر شدیم به خدا.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1396 ساعت: 12:26

دیروز داشتم برای یه دختر فال فروش فسقلی اسنک می خریدم-اول بپرسید چند تایید. منو برد براش اسنک بخرم، بعد خواهرش اومد، بعد پسرخاله ش، بعد برادر پسرخاله ش، و همینطور تا اینکه بعد پولام تموم شد!- همینطوری که وایساده بودیم آقاهه موفق بشه دستگاهش رو راه بندازه گفت ما فردا میخوایم بریم پارک.
گفتم خوش به حالت، من تا آخر بهار نمی تونم برم پارک.
گفت چراع؟
گفتم چون مشقام مونده.

بچه پنج شیش ساله چه می فهمه چهار تا پروژه و یه انیمیشن و یه میانترم تا بیست و یکم فروردین داشتن یعنی چی؟

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 23 فروردين 1396 ساعت: 12:26

مدت زیادی ازم وقت گرفت تا متوجه بشم آدم نیازی نداره بی نقص باشه و هیچ دشمنی نداشته باشه و همه در نگاه اول شیفته ش بشن و قبولش کنن. و مدت بیشتری وقت برد تا بفهمم خودم باید تعیین کنم برام مهمه کسی ازم خوشش میاد، یا نع.

چیزی حدود نیم ساعت.

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 1:16

کمتر از دو ساعت دیگه از حالت بی زمانی خارج شده و رسما وارد یک فروردین خواهیم شد. امیدوارم در سال جدید به ترتیب کتابخونه هاتون پر، بستنی هاتون سالار، قالب هاتون ریسپانسیو، سرورهاتون سالم، فونت هاتون بی یکان، لینک هاتون غیر فیلتر، کفی کفش هاتون مطابق با استاندارد های آناتومی بدن، پالتو هاتون کلاهدار،

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: چهارشنبه 2 فروردين 1396 ساعت: 9:33

صفحه بندی